سيد ظهير الدين مرعشى

134

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

واقعه در سنهء دويست و پنجاه و دو بود . داعى در آمل بنشست و به اطراف طبرستان و ديلمان و گيلان مثالها بنوشت . و در اين روز ابو مقاتل ضرير شاعر قصيده‌يى برخواند كه مطلعش اينست . مطلع : اللّه فرد و ابن زيد فرد ! و داعى بانگ بر شاعر زد و گفت : چرا گفتى : اللّه فرد و ابن زيد فرد ؟ ! بايد گفته باشى : اللّه فرد و ابن زيد عبد ! و در حال خود را از كرسى درافكند و سر خود برهنه كرد و روى بر خاك مىماليد و مكرّر مىگفت : اللّه فرد و ابن زيد عبد . و بفرمود تا شاعر را به ضرب سيلى بيرون كردند . بعد از چند روز شاعر باز آمد و اين ابيات برخواند : انا من عصاه لسانه فى شعره * و لربّما ضرّ اللّبيب لسانه هبنى كفرت اما رأيتم كافرا * نجّاه من طغيانه ايمانه خاطر مبارك از او خوش نگرديد تا روز مهرجان كه روز بيست و ششم اسفنديار ماه قديم است اين قصيده را برخواند : لا تقل بشرى و لكن بشريان * غرّة الدّاعى و يوم المهرجان داعى بر او اعتراض كرد و گفت چرا نگفتى كه : غرّة الداعى و يوم المهرجان * لا تقل بشرى و لكن بشريان تا ابتداى سخن به لاى نهى نبودى . شاعر گفت : ايّها السّيد افضل الذّكر لا إله الّا اللّه و اوّله « لا » و هو حرف النّفى . داعى فرمود ، احسنت ، احسنت ، ايّها الشّاعر ! ديگر سليمان طاهر از خراسان لشكر جمع كرده به سارى آمد . سيد حسن عقيقى كه از بنى اعمام داعى بود ، او را بشكست تا گرگان به دنبال او برفت چون اين نوبت شكست بر سليمان افتاد طمع از طبرستان برگرفت و بخراسان رفت .